قوس
 

غم دل با که بگویم...

 

نتایج آزمون استخدامی کشور اومد و من هم علی رغم مسخره و محال بودن قبولی از نظر بقیه در میان مسخره کردن های بقیه شرکت کردم؛ اونم تهران ؛ و باظرفیت های تک رقمی!

ولی یک جورایی خودمم تحت تاثیر بقیه قبولی رو محال میدونستم؛ اینه خودمو آماده نکردم جز دو روز مونده به آزمون؛

حالا که نتایج اومد و دیدم لب مرز رد شدم؛ ینی اگر یکی دو سوال مثبت میزدم یا منفی نمیزدم الان قبول بودم...

اونم شغلی که توی رویا ببینم و اصلا شهر خودم نداره و تهرانه...

 

لب مرز قبول نشدن هم درد خودشو داره؛ اونم چیزی که دور از ذهنته...

دل شکستهدل شکستهدل شکسته

 

کی می خوایم یاد بگیریم اینقدر به بقیه فاز منفی ندیم؛ ها......؟؟؟؟ کی ؟؟؟؟

کی می خوایم بفهمیم اگر چیزی برای شما محال هست دلیل نیست برای بقیه محال باشه؟.............

 

*یک تیکه کلام داشتم وقتی نوجوون بودم:"خب من فرق دارم" که لج همه رو در می آورد ولی همیشه باعث پیروزیم بود چرا این تیکه کلام رو ول کردم...! بعضی تیکه کلام ها رو باید تا آخر عمر حفظ کرد حفظظظ..........

من فرق می کنم....

*امیدوارم خدا برام بهتر رو بخواد گریه

×نمیدونم چرا من توی آزمون استخدامی بدشانسی میارم؛ یک بار مصاحبه پزشکی ردم کردند؛ یکبار قبولی ها همه کنسل شدن و آزمون بدون مجوز بود؛ حالا هم لب مرز از روز سهل انگاری قبول نشدم... خنثی خسته م از بی حقوقی...و از تباه شدن...

[ ۱۳٩٤/٤/۱٦ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ همای ]

 امروز با یک دختر آشنا شدم شاید کمتر از یک ساعت با هم بودیم و هم صحبت بودیم؛ حس خوبی از هم صحبتی باهاش داشتم و هم صحبتی باهاش باعث میشد لبخند همش روی لبم باشه شایدم بخاطر خوب بودن هوا بود نمیدونم ولی من حس خوبی داشتم بهش؛ 

ته دلم با خودم گفتم چه خوب می شد دوستم می بود چه دختر خوبی؛

موقع خداحافظی ازم اسمم رو پرسید و خواست شماره تلفنم رو داشته باشه که اسمسی باهم ارتباط داشته باشیم…!

خوشحال شدم؛

مردم چه راحت دوست می شند و ارتباطشون رو حفظ می خواند بکنند!

عجیب اومد به نظرم که من اینطوری نیستم مگر طرف رو کار داشته باشم که همچین جسارتی به خودم بدم!

 × گاهی چه راحت میشه آدم خواسته ش رو بیان کنه و اعمال کنه ولی من چه الکی دور از ذهن خودم می بینم و گاهی جای عمل کردن تنها ته دلم یک آرزو می کنم!!

[ ۱۳٩٤/۳/٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ همای ]

سلام،

چقدر نوشتن کار سختی شده برام!

هوس کردم بنویسم و ببینم مدل نوشتنم چطوری شده بعد این همه مدت!

من خوبم، همسرم هم خوبه، اسم هامون شباهتی نداره به هم ولی هر دو اسم خاصی هستند تقریبا! اینه دوستام همه میگند چه اسم همسرت قشنگه چه اسماتون بهم میاد…!

توی این مدت یک مقدار با همسر این طرف اونطرف و گردش تفریح رفتیم؛ مدل تفریح رفتن با همسر به نظرم متفاوت هست؛عادت هاش ؛ وسایلی که با خودش می بره؛ جاهایی که میریم؛ خیلی چیزا رو دارم برای بار اول با همسر تجربه می کنم…

حس می کنم دو تا جوجه هستیم نیشخند که سری توی سرها در آوردیم…خیلیا  توی خیابون و محیط بیرون با دیدن ما لبخند میزنند و بعضیا مشکوک نگاه می کنند!

همینطوری که با همسر چیزای متفاوتی رو تجربه می کنم حس های متفاوتی رو هم تجربه می کنم شخصیت (؟) متفاوتی ازخودمم می بینم نمیدونم چه واژه ای باید استفاده کنم؟! "شخصیت"؟! نمی دونم ولی خب یک جور رفتارها، تفکرات و … در خودم می بینم که هیچوقت در موردش اونچنان از خودم ندیده بودم!

گاهی برمی گردم و به همسر می گم:"واقعا؟؟؟ ما ازدواج کردیم؟" با لحن خانوم شیرزاد نیشخند و آقای همسر هم مثل شخصیت هومن برام توضیح میده که اومدم خواستگاری رفتیم محضر عقد کردیم و… نیشخند

بهرحال الان ما یک زوجیم یک زوج جوون؛ یک خانوم و یک آقا؛

به همسر می گم، قبل اینکه بیای خواستگاریم به نظرمن یک قیافه دیگه بودی و یک جور آدم دیگه ای، وقتی اومدی خواستگاریم به نظرم کلا یک شکل دیگه تر بودی و یک جور آدم دیگه تر و الان که ازدواج کردیم کلا یک شکل دیگه تر و یک جورآد م دیگه تر نیشخندنمی دونم چرا مرور زمان و شناخت بیشتر آدم ها اینطوری نوع نگاهم و قیافه شون در نظرم عوض میشه!

بعضی از چیزهای جدیدی که تجربه می کنم با همسر رو دوست ندارم و گاهی بدجور حس جبهه در درونم نقش می بنده؛ ولی یک کم که می گذره حس می کنم به این چیزهای جدید علاقه پیدا می کنم لبخند و اونجورا که در نگاه اول به نظرم بد می اومد نیست و در نوع خودش جالب هست و خوبه لبخند اینجوریا؛ منظورم یک جور شناخت و تجربه بیشتر هست که بعد از اون می تونم خوبی رو در اون چیز حس کنم…

گاهی یکم که می گذره می بینم اصلا اونطور که من برداشت کردم نیست گاهی هم همسر عوض میشه کلا اینکه همه چی بیاد به سمتی که من دوست داشته باشم خوبه لبخندقلب 

می خوام غرق در زیبایی باشم.... بغل

[ ۱۳٩٤/٢/٢ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ همای ]

سلام،

خیلی وقته توی وبلاگ چیزی ننوشتم لبخند

گاهاً پیش اومده بود سر بزنم به وبلاگ و بخوام چیزی بنویسم ولی اونقدر سرگرم خوندن پست های قبلی می شدم که حواسم از نوشتن پرت میشد... لبخند دیدن گذر زمان و رخدادهای زندگی قشنگ بود لبخند

27 بهمن امسال ازدواج کردم فرشته خیلی از خصوصیاتی که می خواستم همسر آینده م داشته باشه رو همسرم داره، هیچوقت فکر نمی کردم حس و حال ازدواج اینطوری باشه؛ مثکه راسته که می گن وقت ازدواجت که برسه خودش سر می گیره.

*فک کنم این آخر کاری ها همینطور ازدواج یهویی رو دوست داشتم نیشخند ولی توی شرایطش قرار گرفتن خیلی با تصور کردن فرق داره. لبخندچشمک

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ همای ]

امروز بعد از چند روز خستگی و استرس و کار و بار متوجه شدم زمان تحویل تمدید شده لبخند

خبر خیلی خوبی بود؛ باعث شد به خودم بقیه روز رو استراحت بدم :) و خب مسلماً خوابیدم و استحمام کردم :) و خب با خیال راحت وقت گذروندم :)

چند روز پیشا فیلم داگویل رو دیدم :) توی بخشی از فیلم دختره یک مدتی بود شدیدددد کار داشت و وقتی برای خودش نداشت خوابش کم شده بود و … و بعد از یک مدت بهش مرخصی دادند! پسر جوون که عاشقش بود این مرخصی رو براش گرفته بود و بهش گفت حالا میتونی امروز رو استراحت کنی مثلا بشینی به این کوه های زیبا نگاه کنی‼‼ اما دختر گف میخوام این روز رو برای خودم داشته باشم و راوی گفت مسلما اون پسر نمیتونست حدس بزنه این دختر چکار می خواد بکنه اما اون روز رو دختر به خوابیدن و نظافت خودش پرداخت!

نیشخند اون لحظه به نظرم رسید چه حالت فیلم واقعی شد

دقیقاً حس و عکس العمل من بود خنده

از فیلم بر باد رفته این تیکه ش رو خیلی دوست دارم.

[ ۱۳٩۳/٦/۱٩ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ همای ]

وقتی بچه بودم فک کنم 7 ساله و نیمه (کلاس دوم بودم و زود رفتم مدرسه) یک دفتر داستان داشتم و تووش از خودم داستان می نوشتم لبخندو به پدرم می فروختم نیشخند

امشب یاد اون دفترافتادم و حسرت بردم که کاش اون دفتر رو الآن داشتم؛

چه بامزه و زیبا می شد اگر الآن اون دست نوشته های در قالب داستانم در اون سنین ام رو میخوندم لبخند یادمه یک داستان نوشته بودم با عنوان "انسان" و چندوقت بعد هم "انسان(2)" رو نوشتم خنده جالب اومد به نظرم که من توی اون سن چی نوشتم در این مورد!

یک چیزایی که به نظرم یادم مییاد ولی زیاد مطمئن نیستم؛ اینه احتمالاً محتوای نظم وجودی انسان و با کمی بعد معنوی و اخلاقی بود یه همچین چیزایی. خنده و احتمالاً انسان(2) به ساختار اجتماعی پرداخته بود.نیشخند

چه موضوع قلمبه سلمبه ای الآن به نظر مییاد نیشخند و من چه در عالم کودکانه ام، سادگانه همچین موضوعی رو انتخاب کردم. لبخند

*حس می کنم بچه بودم بیشتر دنبال کسب درآمد بودم تا الآن :)) فروش داستان های دستنوشته ام به پدرم؛ حفظ شعر و سوره و دریافت وجه از پدر، گرفتن نمره ی بیست و دریافت پول از پدر، شاگرد اول شدن و دریافت هدیه از پدر :))))) البته من خیلی پول کمی بابت این چیزا می گرفتم! مخصوصاً نمره های بیستم  :( و سعی میکردم هیچوقت به کسی این مبلغ ها رو نگم :D پدرمم حق داشته کم میداده :)) وگرنه ورشکست میشد بیچاره

[ ۱۳٩۳/٦/۱۳ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ همای ]

دیشب داشتم زندگی نامه مریم میرزاخانی رو می خوندم لبخند چقدر قشنگ و خوب بود؛

یک لحظه به ذهنم رسید چه خیلی وقته که قبل از خواب توی فکر نیستم و تخیلات و برنامه ریختن و اینا ندارم! فقط وقتی میرم توی رختخواب که هم چشمامو بستم بخوابم و سعی می کنم بی اونکه به چیزی فک کنم سریع بخوابم و همیشه م اینطور میشه!

چون حس می کنم اگر بخوام فک کنم یک ساعتی می گذره و دیر میشه برای خواب! یا اگر هنوز زیاد خوابم نیاد نمیرم توی رختخواب چون میدونم خوابم نمیبره‼‼‼

اما تا قبلا اینطوری نبودم وقتی میرفتم برای خواب کلی فک می کردم، حالا تخیلات یا فکر به فردا و یا فرداها یا به ارزیابی و اتفاقای روزی که سپری کردم و … نمی دونم چقدر مؤثر بودن این تفکر قبل از خواب برام! و هیچوقت توجهی به این موضوع نداشتم اما دیشب که داشتم زندگینامه رو می خوندم به نظرم رسید مثکه این تفکرات قبل خوابی چیز خوبیه لبخند

به نظرم رسید شاید یکی از دلیل این که حس می کنم مثه سابق پرشور و پر کار نیستم همین باشه…

*اما من این چندساله از ترس اینکه دوبار برم دستشویی ازین تفکر کردن قبل خواب فرار می کردم! یا نت گردی می کردم تا گیج خواب بشم و سریع خوابم ببره!

*وقتی یک مدت مطلب نمیزارم؛ مطلب گذاشتنم نمییاد! وقتی مطلب میزارم گره از دستم باز میشه و دلم میخواد تند و تند مطلب بزارم! نمی دونم اونوقت باید خوددار باشم یا نه! عادت به پیش نویس کردن هم ندارم!

[ ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ همای ]

چقدر این چند وقته از چهره های شاد خوشم اومده لبخند

چند وقته ینی از پریشب خنده

شایدم کلاً همیشه خوشم می اومده! دقت نکردم زیاد!

پریشب بود فک کنم، یک زن و شوهر شاد رو ملاقات کردیم و آشنا شدیم. در حالیکه خوابالو بودم ولی واقعاً حس خیلی خوبی نسبت به شاد بودن چهره هاشون پیدا کردم؛

شاد و خوشحال بودند موقع خرید؛ مثلاً ما هم داشتیم سود می کردیم اما معمولی بودیم(شایدم جلو اونا معمولی بودیم) اما اونا سر تا پا وجد و شادی قلب

دیروز با دوستم بودم؛ سرکارش رفتم در حالیکه از صبح سرکار بود ولی چهره ی خیلی شاد و شنگول و فاقد هرگونه خستگی ایی داشت؛

امروز یکی از همسایه های جدید اومد ازم نردبون بگیره اولین باری بود می دیدمش؛ خیلی صدا و چهره ی شادی داشت؛ پرانرژی و شاد؛

چقدر حس خوبی دارم وقتی چهره ی شاد رو می بینم؛ دلم میخواد چهره ی خودمم شاد باشه؛ نمی دونم چقدر شاد هست؛ شادی دائمی!

من فک کنم معمولاً وقتی چهره م شاده که شاد باشم یا استرس داشته باشم خنده

ولی بعضیا مثکه کلا چهره شون همیشه شاده.

*امروز توی یک کتاب خوندم شاد نبودن آدما رو به دو مسیر می کشونه؛ گروه اول آدمایی که می خواهند شادی رو برگردونند که به دنبال روابط لذتبخش با انسان های شاد هستند و دومی که قید روابط با انسان های شاد رو میزنند با این حال آنها هم مثل همه به دنبال خوشی هستند. دنبال لذت بدون رابطه هستند؛ مثه مصرف نادرست غذا، الکل، خشونت و …

[ ۱۳٩۳/٥/٢۳ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ همای ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed