همای هفت ساله ی داستان نویس!

وقتی بچه بودم فک کنم 7 ساله و نیمه (کلاس دوم بودم و زود رفتم مدرسه) یک دفتر داستان داشتم و تووش از خودم داستان می نوشتم لبخندو به پدرم می فروختم نیشخند

امشب یاد اون دفترافتادم و حسرت بردم که کاش اون دفتر رو الآن داشتم؛

چه بامزه و زیبا می شد اگر الآن اون دست نوشته های در قالب داستانم در اون سنین ام رو میخوندم لبخند یادمه یک داستان نوشته بودم با عنوان "انسان" و چندوقت بعد هم "انسان(2)" رو نوشتم خنده جالب اومد به نظرم که من توی اون سن چی نوشتم در این مورد!

یک چیزایی که به نظرم یادم مییاد ولی زیاد مطمئن نیستم؛ اینه احتمالاً محتوای نظم وجودی انسان و با کمی بعد معنوی و اخلاقی بود یه همچین چیزایی. خنده و احتمالاً انسان(2) به ساختار اجتماعی پرداخته بود.نیشخند

چه موضوع قلمبه سلمبه ای الآن به نظر مییاد نیشخند و من چه در عالم کودکانه ام، سادگانه همچین موضوعی رو انتخاب کردم. لبخند

*حس می کنم بچه بودم بیشتر دنبال کسب درآمد بودم تا الآن :)) فروش داستان های دستنوشته ام به پدرم؛ حفظ شعر و سوره و دریافت وجه از پدر، گرفتن نمره ی بیست و دریافت پول از پدر، شاگرد اول شدن و دریافت هدیه از پدر :))))) البته من خیلی پول کمی بابت این چیزا می گرفتم! مخصوصاً نمره های بیستم  :( و سعی میکردم هیچوقت به کسی این مبلغ ها رو نگم :D پدرمم حق داشته کم میداده :)) وگرنه ورشکست میشد بیچاره

/ 2 نظر / 12 بازدید
نرم افزار ارسال نظر

سلام دوست عزيز وبلاگتو ديدم قشنگ بود ، خوشم اومد. خوشحال ميشم به من هم سر بزني. http://www.wsender.ir

ف

سلام چه با ذوق منم بچه بودم سوم چارم میخوندم داستان مینوشتم بچه هابا پنج تا تک تومنی هم شاد میشن بابات میخواسته خوشال بشی ولی ایده خوبی بود :))کلی خندیدم مرسی[گل]