شنبه!

 

چهارشنبه رفته بودم یونی دیگه تا با یه استاد وری گود استاد تمامی صحبت کنم،  با سختی اتاقشو یافتم و بعدش دیدم نوشته با وقت قبلی وارد شوید! دمه درش دانشجوهای دکترا بودند که با نوبت قبلی می خواستند برند پیشش صحبت کنند و خلاصه اینا فول بیزی بود... بعد از نیم ساعت معطلی گفتم ولش برم تو ببینم چطوریاس آخه من کار دیگه ای داشتم باهاش و کوتاه ...!

هم رفتم تو بهم گفت:نوبتند! و من گفتم من کار دیگه ای باهاتون دارم. گفت:شنبه! و دیگه نتونست هیچ حرفی بزنه و نفربعدی رو گفت بره! یک ساعتی اون جلو اتاقش بودم یا بیشتر فوق العاده سرش شلوغ بود و میشه گفت بدون هیچ استراحتی یک ریز همش کار می کرد حتی کلماتشو اینجوری خلاصه ادا می کرد!!!!! استاد خیلی پرمشغله ای بود و این برخورداش فوق العاده به دیدم اومد که یک آدم به این حد موفق حتی ثانیه هاشو هم نمی خواد از دست بده...!

با همه ی این کارزیادش وقتی از اتاقش بیرون اومد و کلی کلی خسته بود با همه ی خستگیش لبخند زد! و من تونستم باهاش دوکلوم حرفمو بزنم درحالیکه تندتند به سمت جلسه می رفت اونم بصورت خوب و با احترامی تحویلم گرفت ولی بازم مدل حرف زدنش خلاصه بود ونگاه پرمهری کرد و رفت...

مثکه آدم هرچی به درجات بالاتری برسه همونجورم وقتش پرتر میشه...! مثکه مشغله آدم تمومی نداره ...

جدیداً همه اینطورند که خیلی سرشون شلوغه و هرچی مقامش بالاترباشه برنامه ش فشرده تر! استاددیگه م برای دقیقه هاش برنامه داشت این برای ثانیه هاش....!

نمی دونم آدمی همچون منم می تونه اینجوری بشه!؟

شنبه!

*راستی چهارشنبه دوتا و نصفی دانه ی زشت درآورده بودم، ولی چون خیلی بی اعصاب بودم بیخیال دانه ها شدم و دستشون نزدم ، تازه چهارشنبه با کلی آدم و کله گنده هایی هم حرف زدم همه هم خیلی زیبا و بااحترام باهام برخورد می کردند و نگاهم می کردند...نیشخندزبان

*چقدر بچه های دانشجو مقطع دکترا مهربونند ازشون خوشم اومد کاش یونی اونا بودم...!

*خطاب به ستاره: بگو بهترین چیست؟ همان را برایت آرزو می کنم.لبخند(بازم تولدت مبارک؛ چهارشنبه بود)

/ 4 نظر / 8 بازدید
ارکیده

[مغرور][زبان]خیلی جالب بود.[ماچ][ماچ][قلب][قلب]

ستاره

مرسییییییییییییییی [ماچ][ماچ][قلب][ماچ][ماچ][گل]

ستاره

[زبان]