دقیقه نودی

 

وقتی وقت زیاده حال انجام کار رو ندارم و به وقت زیادم خوش خیال ...

یک وقت به خودم مییام می بینم چیزی از زمانم نمونده! ودیگه بدوبدو.....................

اینم حکایتی یک آدم دقیقه نودی که همیشه م می خواد دیگه دقیقه نودی نباشه.

البته خیلی از اوقاتم از همون اول می آم شروع کنم ولی می دونید که ابروبادومه وخورشید و فلک جلومو سد می کنند که بازم می افته آخر...ابروعصبانی

 

اما نمیدونم چم شده که حالا که روی دقیقه نود کارم افتاده ام حس انجامشو ندارم!!!!! خدا به دادم برسه.نگران

*ارشد دوره ای ه که دیگه آدم دقیقه نودی حالیش نیست من باید حالیم شه که ارشدی ام.وقت تمامخنثیچشم

*مسافرتم برام پیش اومد ولی توی موقعی که نه حسش بود و نه زیاد وقتش...!افسوسخنثی

*یک مطلب دیدم که برادپیت گفته بود آنجلینا هنوز اخلاق های دختربد بودنش رو داره و من ازین بابت خوشحالم. چقدر خوشم اومد شوهر آدم اخلاقای بد آدمو دوست داشته باشهلبخند 

*می گند بعد هر خبر بدی یک خوشی هست چرا باید این وسط خبربدهم باشه؟ خب خود خوشی تنهایی بیادافسوسگریه

*این پست پراسمایل شد،اینم واسه اونا که خواستند حس و حالمو بدونندچشمک

*این ترم همش دارم سعی میکنم سرکلاسام دیرنرسم نکته جالب اینه که همش همزمان با استادمون میرسمنیشخند حالا جوونم هست یک وقت فکر نکنه عاشقشمخنثی

 

/ 0 نظر / 7 بازدید