تفکر قبل از خواب!

دیشب داشتم زندگی نامه مریم میرزاخانی رو می خوندم لبخند چقدر قشنگ و خوب بود؛

یک لحظه به ذهنم رسید چه خیلی وقته که قبل از خواب توی فکر نیستم و تخیلات و برنامه ریختن و اینا ندارم! فقط وقتی میرم توی رختخواب که هم چشمامو بستم بخوابم و سعی می کنم بی اونکه به چیزی فک کنم سریع بخوابم و همیشه م اینطور میشه!

چون حس می کنم اگر بخوام فک کنم یک ساعتی می گذره و دیر میشه برای خواب! یا اگر هنوز زیاد خوابم نیاد نمیرم توی رختخواب چون میدونم خوابم نمیبره‼‼‼

اما تا قبلا اینطوری نبودم وقتی میرفتم برای خواب کلی فک می کردم، حالا تخیلات یا فکر به فردا و یا فرداها یا به ارزیابی و اتفاقای روزی که سپری کردم و … نمی دونم چقدر مؤثر بودن این تفکر قبل از خواب برام! و هیچوقت توجهی به این موضوع نداشتم اما دیشب که داشتم زندگینامه رو می خوندم به نظرم رسید مثکه این تفکرات قبل خوابی چیز خوبیه لبخند

به نظرم رسید شاید یکی از دلیل این که حس می کنم مثه سابق پرشور و پر کار نیستم همین باشه…

*اما من این چندساله از ترس اینکه دوبار برم دستشویی ازین تفکر کردن قبل خواب فرار می کردم! یا نت گردی می کردم تا گیج خواب بشم و سریع خوابم ببره!

*وقتی یک مدت مطلب نمیزارم؛ مطلب گذاشتنم نمییاد! وقتی مطلب میزارم گره از دستم باز میشه و دلم میخواد تند و تند مطلب بزارم! نمی دونم اونوقت باید خوددار باشم یا نه! عادت به پیش نویس کردن هم ندارم!

/ 3 نظر / 5 بازدید
حکایه

همای جان همان بهتر که ما قبل خواب فکر نمی کنیم. وگرنه دنیا را به آشوب می کشوندیم.[لبخند]

میم

دو خط آخر این پست، خیلی زیاد واسم اتفاق افتاده؛ خیلییییی